چهره تنها بخشی از بدن نیست

من هرگز بهطور آگاهانه متوجه نشده بودم که چقدر چهره وجود دارد. انسانها بسیار زیادند، اما چهرهها حتی بیشترند، زیرا هر شخص چندین چهره دارد.
ریلكه، ۲۰۱۶، [۵]، ص. ۴۸.
این مقاله به بررسی چهرهی انسان از منظر زیست-فرهنگی میپردازد و نشان میدهد که علوم اعصاب و زیباییشناسی تجربی، از طریق مطالعهی دریافت و همبستههای عصبرفتاری ادراک پرترهها و خودپرترههای هنری، میتوانند راهی برای درک چگونگی ادراک چهرههای واقعی و ریشههای زیستی زیباییشناسی چهرهی انسان در آثار هنری فراهم کنند.
برای ما انسانها، چهره تنها بخشی از بدن نیست. در واقع، چهره جایگاه اصلیترین ابزارهای ارتباطی ماست: گفتار و بیان هیجانی. یکی از ویژگیهای چشمگیر سازماندهی حسی-حرکتی مغز در پستانداران عالی، استثنایی است که صورت و دست، در مقایسه با دیگر بخشهای بدن، ایجاد میکنند. حساسیت لمسی و کنترل حرکتی از انگشت شست پا تا اندام فوقانی به ترتیب نقشهبرداری میشوند، هم در نقشهی حسی-پیکری ناحیهی حسی اول (SI) و هم در نقشهی حرکتی ناحیهی حرکتی اول. اما دست و صورت، با وجود این که از نظر کالبدی به هم چسبیده نیستند، در هر دو ناحیه توسط گروههای نورونی همجوار نقشهبرداری میشوند. میتوان فرض کرد که این مجاورت با ماهیت ارتباطی این دو بخش دوردست بدن ارتباط دارد: صورت و دست ابزار اصلی ما برای ارتباط با جهان و با دیگراناند.
چنان که پژوهشهای رشد نشان دادهاند، صورت نخستین ابزاری است که برای ساختن روابط میانفردی به کار میرود. بخش زیادی از آنچه دربارهی دیگران میفهمیم و میآموزیم از طریق حالات چهرهای آنها منتقل میشود: با نگاه کردن به صورت افراد، نه تنها احساسات، بلکه میزان قابل اعتماد بودن، جذابیت و حتی سن آنها را نیز ارزیابی میکنیم. امانوئل لویناس نیز تأکید کرده که چهرهی دیگری، تعهد اخلاقی را متبلور میکند، زیرا: «در چهرهی انسان دیگر، من ناگزیر مسئولم و در نتیجه یگانه و برگزیدهام. » (۱۹۸۹، ص. ۸۴).
چهرهی انسان چیست؟ بهاختصار، چهره نقشی اساسی در روابط میانفردی بازی میکند. در دهههای اخیر، علوم اعصاب حتی در ژرفترین سطح توصیف – یعنی سطح مجموعههای عصبی و مدارهای مغزی – ماهیت ذاتاً رابطهای موجود انسانی را، به مثابهی «خودِ جسمانیِ موقعیتمند، احساسکننده و کنشگر»، آشکار کرده است (گالسه، ۲۰۱۴). در حقیقت، ماهیت چندلایهی «خود» بر یک سطح بنیادی استوار است که به آن «خودِ جسمانی» گفته میشود. حس خودِ جسمانی نه تنها بر نقشهبرداری عصبی بخشهای گوناگون بدن (یونتا و همکاران، ۲۰۱۱)، بلکه بر نقشهبرداری از اجزای صورت نیز متکی است (پلاتک و همکاران، ۲۰۰۸؛ دوو و برِدار، ۲۰۱۱).
چهره برای حس هویت ما حیاتی است. یک بازنمایی منسجم از چهرهی خود فرد شکل میگیرد و به طور مداوم، بر پایهی سیگنالهای چندحسی هماهنگ که پیوسته تجربه و یکپارچه میشوند، بهروزرسانی میشود (اشنایدر و کربن، ۲۰۲۱). نقش مهم یکپارچهسازی چندحسی در انعطافپذیری «خودِ جسمانی» و شیوهی تجربهی آن، بهخوبی از طریق خطاهای بدنی که بهطور موقت تجربهی بدن را تغییر میدهند، نشان داده شده است؛ برای مثال، «توهم دست لاستیکی» (باتوینیک و کوهن، ۱۹۹۸؛ لنگنهاگر و همکاران، ۲۰۰۷). همین امر دربارهی بازنمایی صورت ما نیز رخ میدهد، چنان که «توهم همچهرگی» نشان میدهد (تساکیریس، ۲۰۰۸؛ سفورزا و همکاران، ۲۰۱۰).
در توهم همچهرگی، شرکتکنندگان همزمان دقیقاً در همان بخش از صورت، هم خودشان و هم فرد دیگری که مقابل آنها ایستاده، لمس میشوند و احساس میکنند که گویی خود را در آینه میبینند و همان محرک لمسی که بر صورت دیگری مشاهده میکنند، بر صورت خودشان حس میکنند. این تجربهها همراه است با نسبت دادن نادرست ویژگیهای چهرهی دیگری به چهرهی خود در تکالیف تمایز و بازشناسی خود-دیگری. بنابراین، تجربهی چهرهی ما نیز – مانند دیگر اعضای بدن – متخلخل و انعطافپذیر است.
به دلیل مرکزیت چهره برای روابط اجتماعی، هویت فردی، بازشناسی اجتماعی و همکاری، چهرهی انسان هدف حجم عظیمی از پژوهشهای تجربی در رشتههای علمی گوناگون، مانند روانشناسی رشد، روانشناسی اجتماعی و علوم اعصاب بوده است. جای تعجب نیست که چهرهی انسان همواره موضوعی مهم در هنرهای تجسمی نیز بوده و با رشد تدریجی پرترهنگاری و خودپرترهنگاری، به موضوع تأملات نظری در علوم انسانی بدل شده است.
در اینجا، تمرکز ما بر پژوهش تجربی دربارهی چگونگی ادراک و ارزیابی چهره در پرترهها و خودپرترههای هنری قرن پانزدهم تا هفدهم است و نتایج آزمایشهای انجامشده در آزمایشگاه ما ارائه میشود. آنچه پیشنهاد میشود، امکان میدهد تا هم بر برخی مسائل بنیادین مرتبط با ادراک چهره نور تازهای تابانده شود و هم به بحث نظری در باب زیباییشناسی چهرهی انسان یاری رساند.
برای این منظور، نقش کلیدی چهرهی انسان در شناخت اجتماعی معرفی میشود و از مراحل رشد آغاز میشود، تا نشان داده شود که تقلید چهرهای در نوزادان و تعاملات رودررو بنیان روابط میانذهنی را فراهم میکنند. سپس، علوم اعصاب ادراک چهره به طور فشرده مرور و بحث میشود، همراه با شواهد روانفیزیک دربارهی ادراک چهره و کاوش مسیر نگاه، و مفاهیم «برتری میدان دید چپ» و «سوگیری نگاه به سمت چپ» معرفی میشوند. در پایان، آزمایشهایی دربارهی پرترهها و خودپرترههای هنری و نتایج آنها ارائه و تحلیل میشود. نتیجهگیری این است که علوم اعصاب و زیباییشناسی تجربی میتوانند به درک بهتر چهرهی انسان و در نهایت، به درک بهتر خودمان کمک کنند.